پسرم دیروز به من گفت : بابا خانم معلم به من اجازه نمی ده سر کلاس حرف بزنم (چه جفایی به بچه گوینده !) با این حرف امیر علی یاد روزهای مدرسه افتادم سال ۱۳۵۸ کلاس پنجم دبستان ، معلم شریفم در ان روزگار خانم فراهانی بود، یادم هست توی کتاب فارسیمون شعر بلند آرش کمانگیر را داشتیم ،خیلی درسخوان نبودم ولی نمی دونم چرا از این شعر نمی تونستم بگذرم، تو همان عالم بچگی عاشق جوانمردی و پهلوانی آرش بودم خصوصا پایان درام آن که توی اون سن وسال خیلی به دلم می نشست ، بچه شیطونی بودم و تا دلت بخواد اهل دعوا و کاراته ! خانم فراهانی جریمه ام کرد و قرار شد تمام شعر آرش کمانگیر را حفظ کنم و جلوی بچه ها بخونم ، چه تنبیه شیرینی ! یادش بخیر ۲۷سال می گذره ، جلوی بچه ها خجالت می کشیدم ولی تشویقهای معلم مهربان قوت قلبم بود ، آرش کمانگیر را خوندم اول با صدای گرفته و بعد با صدائی رساو مطمئن ،.... سالها گذشت و من کارم را ادامه دادم توی مدرسه دعای سر صف و ترجمه قرآن را خواندم ، بعدها روزنامه دیواری مدرسه را می نوشتم و ....امروز گوینده ام !


